تبليغاتX
:: . ::
دوشنبه پنجم بهمن 1388

      رند شاهد بازی

هفت منزل از هفت شهرگستردگی وجود را طی کرده بودم که ندایی دائما مرا به خود می خواند ! اما نه برای خود ! راهی بیابان تفتیده عظمت بیکرانی ها شدم ! درعطش شوق به پای دیوار سربه فلک کشیده منزل رسیده بودم ! بی تاب درپی یافتن در و داخل شدن به آن در گرداگرد منزل بارها سعی کردم ! بارها طواف و سنگهای سیاه و سفید ارکان آنرا استلام نمودم ! اما خیر ! انگار استاد و معمار منزل هیچ دری را برای ورود به آن طرح نکرده بود ! حیران بودم که این چه صنعت است ؟ به دنبال سایه ای از دیوار منزل بودم تا کمی بیا سایم ! با نگاهی به سایه خود بر زمین ! دریافتم ! شگفتا !خورشید انگار عمود برمنزل است و دیوار های آن بر زمینش  سایه ندارد ! وخورشید در مجازی کامل به حقیقت منزل و چون نقشی بر سینه مجازتر آسمان ! درطلوعی بدون غروب ! پشت به دیوار به قصد بازگشت ! در حیرتی عظیم ! در ذهن گذراندم  این چه دعوت است ؟ خواندی ! آمدم  ! شاید بیخود آمدم ! از پشت دیوار ندایی برآمد و سوالی ! هنوز به خود نیامدی ؟  توای که با خود آمدی!؟ اگر که بی خود آمده بودی ! آنگاه در می یافتی !

با وجد پرسیدم : برای دریافتن چه کنم ؟ گفت : خود را واگذار که محرم شوی ! رمی کن هرچه که غیرازمن است و ذبح کن هرچه از خود می دانی  ! خواستم بگویم  من از خود چیزی ندارم !  به ناگاه دریافتم که در این کلام  باز از خود و من سخن می گویم ! از دریافتن این ادراک بود که سایه من هم از زمین محو شد و حقیقتی یافتم !درهای بیشماری برگرداگرد دیوار این منزل برای ورود آشکار گشت! در یافتم ! و در یافتم !

در خواندنی دیگر خواند مرا که ( ادخلنی ) مبهوت تر و وامانده تر از همیشه  بودم که این چه بازی است ؟ از کدام در وارد شوم ! چرا که به عقل مسلما هرباب آن ورود به اقیانوسهایی با طبقات و ژرفای مختلف ادراک و آگاهی بود ! ویافته بودم قانون بازی را که دیگرپرسش و پاسخی در کار نیست ! اختیار کردم به یکباره از تمام در ها وارد شوم ! وارد شدم به سلام .

ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِينَ   

 

 حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع تست

   فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت

*********************************************

رند متحرکی است که در صفحه هستی دائما بین دو بردار حقیقت هستی و واقعیت هستی از منظر های مختلف با نسبت کمیت و کیفیت های متفاوت  شاهدی کرده تا به ادراک و انطباق عقل وعشق برسد. 

جوشقانی 

 

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 19:27
  • Comments:
دوشنبه هفتم دی 1388

شب سال نو بود ! چند روزی بود که بچه ها آدم برفی پشت پنجره را که ساخته بودند فراموش کرده وبا اشتیاق تمام آخرین تزیینات درخت کاج را انجام می دادند او با چشمهای ذغالی شاهد شادی بچه ها بود .

کار بچه ها به اتمام رسید ! و هرکدام خسته با آرزوهایشان در شب نوئل به خواب رفتند ! کاج زیبا و بلند ! سبزو خرم بانوارها و چراغهای رنگی با زنگهای کوچک و ستاره بزرگ طلایی و نقره ای به مانند تاج پادشاهی برسرش می درخشید .

 به بیرون پنجره نگاهی انداخت و به آدم برفی تبسمی کرد و گفت :  توی این چند روز بامجادلات و اختلاف نظر فراوان قهر ها و آشتی های کودکانه  بر سر تزیین من بالاخره خوابشان برد !

آدم برفی گفت : من سالهای زیادی است در چرخه حیات زمین با محو شدن و بارش  شاهد اعمال انسانها هستم ! دنیا برای آنها محل بازی است !  تا کودک هستند ! می آموزند جدل و قهروآشتی کودکانه را ! وقتی بزرگ میشوند می آموزانند به کودکان خود ! مظاهردنیا را تغییر دهند به آنگونه که می خواهند ! به مانند ساختن من و تزیین تو ! درکی کمتر از آن دارند که من و تو در کمال آفریده شده ایم زیبایی و جلوه تو در طبیعت است ومن هم آب هستم و بی شکل برای حیات ! حتی مرا هم به شکل خود می سازند ! و همیشه  در صلح به جنگ و در جنگ به صلح می اندیشند ! می سازند ! خراب می کنند ! فراموش می کنند ! وغافل از درس های عظیم خلقت ! به امید فردا و شروعی دیگر به خواب می روند!

کاج که  نگران شده بود گفت : درست می گویی ! در این چند روز از وجد و شوق آنها از خود غافل شدم ! من در خاک ریشه داشتم ! مرا بریده اند و تزیینم کرده اند ! چقدر احساس تشنگی می کنم ! انسانها چه بی رحمند !

به ناگاه ! اشک از چشمان آدم برفی جاری شد ! با بغض گفت

من آب باشم و تو تشنه ! کنار هم ! و فقط یک پنجره و یک قاب با هم فاصله داریم !

کاج گفت مرا ببخش ای عزیز ! حال می فهمم تو حیات بودی در وجود من ! و من مغرور غافل از وجود خود ! که من و تویی نیست .

آدم برفی گفت ! نه ! شرمنده از خودم ! با وجود آب بودنم تشنگان بسیاردیده ام و مانند حال کاری از دستم برنیامد ! و دیده ام در چرخه این دنیا  انسانهایی که وجود  و حیاتشان در آب نبوده ! ودیده ام رحم و بی رحمی وعهد و بی عهدی را ! 

کاج پرسید چگونه ؟ مگر انسانها باهم فرق دارند ؟ آدم برفی گفت به قاب روبرویت بنگر این تصویر شام آخر عیسی (ع) است ! در آن عهدی بسته شد ! با سمبل خون مسیح ! یکنفر عهد شکست ! و مسیح به دارآسمان رفت ! سالها بعد با هزاران عهد نامه مهر شده خواستند مسیح عالم هستی حسین (ع) را !  او هم احرام شکست و در شام آخرش برداشت عهد را ازیارانش اما ترکش نکردند ! فردایش شکستند  لشگری از تشنگان خون او مهرعهد های خود را وحسین (ع) بر سر دار نیزه ها بر سر عهد خود با خدا ماند و نشکستند مهر او را در دل عاشقانش ! اینان تشنه به آب نیستند ! اینها تشنه به آگاهی اویند .

چند روز گذشت و بچه ها با هدایای عیدشان در حیاط به بازی  مشغول بودند. روی بازمانده برفهای پای پنجره  دوذغال مانده بود و شال سرخ رنگی به مانند جویی از خون  و کاجی خشکیده  و کسی نفهمید علت آب شدن آدم برفی و خمیده شدن قد کاج !  و عاشقی آن شب کاج و آدم برفی را در آن شام آخر !

برای تمام مسیحیان عالم بالاخص هموطنان عزیز این سال نو را تبریک عرض نموده وبرای همه آرزوی سالی پر از مهر و محبت و صلح و سلامتی در وحدت کامل آرزومندم .

امسال شمیم عطر مریم و یاس آسمان و زمین را پر کرده

جوشقانی

 

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 21:42
  • Comments: