كنار خيابان داشت تند و تند مشقهايش را مي نوشت . روي ترازو رفتم . چشمم عقربه را دنبال مي كرد. يك لحظه نگاهش را از كتاب به ترازو برد و گفت ۶۸ كيلو دوباره نگاهش در دفترمشقش غرق شد. دست در جيبم بردم به ناگاه چشمم به كيف بزرگ و آشنايي كه كنارش بود افتاد .
پس اين بود راز بزرگ كيفي كه به جانش بسته بود در مدرسه و كلاس و همه جا با او بود . محسن شاگرد اول كلاسم بود . سريعا عينك سياهم را به چشمم زدم و پولي روي ترازو گذاشتم و از آنجا دور شدم .
(اين خاطره يك همكارم بود)
فمن يعمل مثقال ... اي امان از ميزان عمل و وزن غفلت هايم !
جوشقاني
- Author: سعيد جوشقاني
- Category:
- Post time: 23:27
- Comments:
امشب بيا برا همه مامانا دعا كنيم مخصوصا اونايي كه بيمارند